آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

سفر به اصفهان و شهرکرد

پنجشنبه 28 اردیبهشت 96 به همراه همسر عزیز و آرادی استارت سفر را زدیم و ساعت ده بود که من و آرادی از خانه حرکت نمودیم و کمی جلوتر هم همسر مهربان را سوار کردیم و اینطور بود که مسافرت چند روزه ما شروع شد. اول  از کاشان شروع نمودیم و بعد هم سری به ابیانه زدیم و بعد هم اصفهان و شهر کرد خدا را سپاس سفر خوبی بود و به جز نق نق کردنای آرادی و خستگی هایش و .... همه چیز عالی بود. ابتدا گشتی در حمام فین کاشان زدیم تا پسرمان به دیدن این اثر تاریخی بپردازد هرچند که تنها کاری که نکرد این بود و پس از آن هم در پارک جنگلی کاشان اسکان گزیدیم و آراد تا میتوانست با بچه ها بازی کرد و شکمی سیر دوید و ....  بعد از اینکه کمی هوا خنک تر...
7 خرداد 1396

سه شنبه 96/2/5

دیروز که تعطیل بود به پیشنهاد همسرجان خودمان رو سپردیم به دل طبیعت و رفتیم تا گشت و گذاری در یکی از روستاهای نه چندان شناخته شده تهران و البته با معرفی همکار همسرمهربان بزنیم. صبح اول وقت سفر یک روزه ی ما شروع شد و بعد از اینکه به سختی و با کلی دور زدن و چرخش گم کردن مسیر رو بالاخره وارد جاده ی اصلی شدیم همین که 4 کیلومتر رفتیم جلوتر انگار فرسنگ ها از تهران فاصله دارم و دنیایی دیگر را تجربه نمودیم. آرادی که هر لحظه از دیدن کوه و طبیعت لذت میبرد و هر چند دقیقه یکبار میگفت: مامان اینجا شماله داریم میرم شمال. بعد از جلو رفتن حدود پونزده دقیقای به آدمکای سنگی رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم ویه گوشه ای دنچ نشستیم و مشغول صبحونه خوردن شدیم و از ا...
6 ارديبهشت 1396

نوروز 96

سال  95 هم گذشت با همه ی خوبی و ها و بدی هاش با همه ی لبخند زدناش و گریه کردناش و دوباره بهار شد و آغاز یه سال جدید . از خدا می خوام که آرامش و دل شاد و سلامتی و یه جیب پر از پول مهمون خونه ها مون باشه و به این راحتی ها رخت سفر نبنده. لحظات تحویل سال رو در کنار پدر و مادر عزیزم سپری نمودیم. امسال هم مثل هر سال باز هم تعطیلات 96 مهممون خونه ی مادر شوهر جان بودیم و شب سی ام بود که از تهرا ن راه افتادیم سمت شمال به همراه خواهر سعیده و خدا رو شکر توی طول مسیر آرادی با خاله سعیده حسابی مشغول بود و اصلا خسته نشد و وسطای راه رو هم از شدت خستگی خوابید. تقریبا ده روزی رو شمال سپری کردیم و از این ده روز یه روزش رو ر...
15 فروردين 1396

احوالات ما

بعد از سفر قبلی که در کنار همسر جان به شمال داشتیم هفته ی بعد تر هم به همراه پدر و مادر فرصت را مناسب دیدیم و این بار را با خانواده عزیزتر از جان به همراه آرادی راهی شدیم و همسری را تنها در تهران رها کردیم البته فقط کمتر از یک روز. از ذوق بی پایان  عمو و مادر شوهر جان و ... بعد از دیدن آرادی که هر چه بگویم کم گفته ام و آن شب را حسابی با عمو جانش بازی کرد و شب تا پاسی گذشته بیدار بود و صبح هم خروس خوان از خواب بیدار شد و باز هم طبق روال همیشه بازی و شیطنت و .... از هوا هم هر چه بگویم کم گفتن خیلی خیلی عالی بود و مناسب برای آرادی و بازی . سخن کوتاه که جمعه بعد از ظهر خسته و کوفته بازگشتیم و شنبه صبح هم سر کا رو مابقی ماجرا. ...
26 دی 1395

پایان هفته و شمال

با اینکه الان اصلا دلم نمیخواست (البته بخاطر مریضی آرادی )برم شمال ولی آخر هفته توفیق اجباری شد و راهی شمال شدیم. کلا مسیر رفت خیلی خیلی خوب و خلوت بود و گل پسری همه ی مسیر رو خوابید و فقط من نزدیکیای خونه ی مادر همسر جان بیدارش کردم و تال تجهیزش کنم. وقتی هم رسیدیم هوا ابری بود و عالی زیاد سرد هم نبود واسه همین آرادی تونست تو حیاط بازی کنه. بعد هم که با سلام و صلوات آوردیمش خونه تا ناهار بخوره و بعد هم شبکه پویا و از اونجایی که خونه خیلی گرم بود و خواب بعدظهر میچسبید یه چرتی زدیم. غروب بود که گل پسر رو بیدار کردم و بازی تو خونه شروع شد و اینقدر با عمو جونش بازی کرد که دیگه توان اندر بدن نداشت البته عمو محسن نه آرادی. آخر شب هم سری به خون...
12 دی 1395

سفرنامه مشهد

بعد از چندین سال قراری نهادیم سفری خانومانه به مشهد مقدس داشته باشیم. تمهیدات از قبل با اینجانب و صد البته کمک همسر جان دیده شد و چهارشنبه ساعت 6 غروب به همراه دنیا و پوریا و مامان و زن دایی و پریسا و مونا و اینجانب و جناب آقای آراد خان راهی شدیم.     سانس اول: داخل قطار به محض ورود به قطار بچه ها از جمله آرادی خدمت خوراکی ها و یا همان میان وعده رسیدند و قبل از اینکه یک کیلومتر از حرکت قطار بگذرد فاتحه ای برایشان خواندند. آرادی حسابی ذوق کرده بود و نمیدونست چه جوری این هیجان رو کنترل کنه و همش  میگفت: سوار اتوبان شدیم. بعد هم که تمام مدت توی راهرو و به دنبال میهماندار بینوا در حال حرکت بود و هر ...
24 آبان 1395

تعطیلات تابستانی

تعطیلات تابستونی 95 هم به پایان رسید و اصلا نفهمیدیم که کی شروع شد و کی تمام شد و خدا رو سپاس که به خوبی و خوشی گذشت. امسال تابستان تقریباً دو هفته اندکی بیشتر در خدمت پسر جان و همسر جان بودیم. برخلاف برنامه ریزی های بسیاری که از قبل با دوست عزیزمان انجام داده بودیم همگی رفت رو هوا و بازهم همان شد که باید میشد. روزهای اول تعطیلات را در خانه ی مادر جان سپری نمودیم شاید کمکی نماییم جهت خانه تکانی ایشان ولی تنها کاری که کردیم کنترل آراد بود و نکن و بکن های منه بینوا و و از من اصرار و از آراد انکار. البته دم دم های غروب که همسرجان از اداره می آمد کمکی میشد بر کارهای بیشمار مادر. شنبه صبح هم بعد از راهی کردن همسر به محل کار راهی ...
17 مرداد 1395

یادداشت های اردیبهشتی

سلام و درود بر دوستان روشن تر از آب روان اردیبهشت ماهی که گذشت بر ما خدا رو شکر خوب بود و باز هم خدا رو شکر در نهایت آرامش سپری شد. از رفتن و سفر دو روزه به شمال و جشن عروسی که دعوت بودیم (16 اردیبهشت ماه )و شیطنت های آراد و قرار نگرفتن در کنار همسر مهربان و به آغوش گرم مادر پناه آوردن و در پایان شب هم در هما ن جا به خواب رفتن و در نیمه های شب بازگشتن به خانه و اذیت و آزار بنده ی خدا پدر همسر که رد خواب ناز بود توسط آرادی  و...... اینگونه بود که آن شب را گل پسری به پایان رساند و فردا صبح هم باز روز از نو و روزی از نو. صبح روز جمعه هم به اتفاق همسر جان و آرادی گشتی در باغ پایین زدیم و خلاصه مطلب که کلی عکس های خوشگل گرفتیم و ...
9 خرداد 1395

آخر هفته و شمال 27 تا 30 اسفند

و این بار بعد از تقریباً دو ماهی رفتیم شمال و تب دیدار خانواده ی همسر جان برای آرادی چند برابر شده بود و حسابی هم دلتنگ. چهارشنبه صبح زود بود که از خونه راهی شدیم هرچند که آراد رو به سختی از خواب بیدار کردیم و از هر فن و روشی استفاده کردیم تا اینکه گفتم آرادی پاشو میخوایم برینم شمال. همین که اینو گفتم آراد به سرعت برق از جاش پرید و گفت لباس بپوش بلیم . این بار هم پدر و مادر عزیزتر از جان با ما همراه بودند (برای مراسم ختم پدربزرگ یوسف) و چون خیلی عجله داشتیم تا قبل از ظهر برسیم در راه هیچ توقفی نداشتیم و کل مسیر رو یه کله تا شمال تازوندیم و وقتی رسیدیم از شدت دست درد و پادرد دیگه توانی نداشتم. پ. ن: به خ...
1 اسفند 1394